تا همیشه در عشق تو می مانم
تقدیر من به تنهایی و دلتنگیست
من تو را نخواهم داشت می دانم
یک روز تو با رویای خود خواهی رفت
این را از دو چشمانت میخوانم
دوست دارم همینجا خدارو با تمام وجودم فریاد بزنم تا بقیه هم متوجه خدا بشن تا بفهمن که خدایی هست و بنده ای
چه بخوای با من باشی یا نباشی چه به یاد من باشی یا نباشی از تو گلایه ای نخواهم داشت اما از خدا چرا
قرار یه روز دیگه هیچ جا و هیچکس رو نبینین چیکار میکنین؟ مردن تمامه ،پایانه ،سرانجام همه چیز ، سرانجامی
که دیر یا زود به سراغ هممون خواهد اومد .اما چشمارو از دست دادن چی ؟ذره ذره مردنه عذابه
مخصوصا اگه قرار باشه دیگه اونوقت کسی رو که عشقش دین ومذهب وراه زندگیت شده رو نبینیش
نه نمیزارم من چشمامو برای دیدنت نگه میدارم ،نمیزارم دست روزگار منو به دیدنت کور کنه {بغض دو ساله}
تازگیا فهمیدم آدم حسودیم به اون آدمایی که هر روز میتونن ببیننت حسودیم میشه به اون آدمایی
که میتونن به هر بهانه ای باهات حرف بزنن حسودیم میشه به اون آدمایی که از ته دل میتونن
بخندند حسودیم میشه به اونایی که میتونن هر روز صداتو بشنون حسودیم میشه ...حسود هر گز نیاسود!
ققنوس عشق من داشت میسوخت و در آتش عشق تو دوباره جون تازه ای گرفت
نزدیک یک سالی هست که برای خودم وصیت نامه یا آخرین نامه دارم معمولا هر ماه برای خودم آپ میکنم یک جمله ای که بدون تغییر مونده اینه: مرا در جایی دفن کنید که مرده هایش نیز برایم غریبه باشند
می خواهم تنهایی در دنیای مردگان را هم تجربه کنم شاید ...{همین روزاست که پاره بشن}
عشق عادت نیست ...دلبستگی وابستگی نیست
اين هم داستان كاشي هاي خوني قسمت 1 -2-3
امروز فهمیدم به یکی از آرزوهام رسیدم ،زمانی بود که آرزو داشتم برای کسی بنویسم که دلنوشته هامو شعرایی که براش میگم و بخونه همین الان داره اینو میخونه
********
من همیشه بازنده دلتنگم...........چقدر برای خنده دلتنگمتو الان با منی و اما ........از تو دل نکنده دلتنگم
وجودم از حس تو پر...........نمیدانم چرا آکنده دلتنگم
امروز با منی و اما ترس..........در فردا در آینده دلتنگم
با تو در اوج پروازم.............بی تو پر کنده دلتنگم
گریه مدام در من جاری...........در پای تو افکنده دلتنگم
****
خزیده پای دیوار دلتنگم........منی که با انتظار دلتنگم
اینجا یا هرکجا که باشم...........با دلی بی قرار دلتنگم
از مردن حرفی نمیزنم.........خودکشی نمیکنم استوار دلتنگم
تریاک نگاه تو با من نیست.......نعشه نیستم ، خمار دلتنگم
یک لحظه که نباشی با من........آن لحظه هزار بار دلتنگم
کتمان نمیکنم عاشقت هستم.........بدان که دیوانه وار دلتنگم
تو نیستی و به ناچار دلتنگم..........در روزگار کج مداردلتنگم.....
چن وقت پیش بود این شعرو واست گفتم گفتی چرا همیشه بازنده ؟ گفتم یه جور پیش بینی از آینده است
الان دلیل مهمتری پیدا کردم
در نقطه تلاقی عشق آنکه دل می بازد در هر صورت بازنده است
با بودن تو از درد نهانم خبری نیست
جز سفر عشق تو که هرگز سفری نیست
هر شب که به یاد تو کنم زمزمه آغاز
آن شب شب عشق است طلوع سحری نیست
هر لحظه ساعت به زمان از یاد تو روشن
بی نور تو در قاب شبم که ثمری نیست
هر روز که بیافتد به جمالت نظر من
آن روز امید است ومبارک ،کدری نیست
چون راه تو را میطلبم در شب وروزم
جز راه تو که راه دگری را گذری نیست
من عاشق دلداده ام ای راز محبت
جز یاد تو و یاد تو ، یاد دگری نیست
نگاه ناز هر نیاز
صدای خوب دلنواز
یگانه شو یگانه باش
برای بی حادثه گی
همیشه عاشقانه باش
مرا ببخش به چشم خود
رها نکن به سرنوشت
آواز هر ترانه شو
در این سکوت صد هزار
یگانه باش بهانه شو
امید قلب من بمان
وارث جاودانه باش
رسم ستاره های شب
نوازش شبانه شو
گیاه سبز خانه باش ...
خلاصه این پست بی تو از عشق تو خواهم مرد روزی
**من توی هر پست مطلب تقریبا زیادی مینویسم یا وبلاگ نویسی بلد نیستم یا حرف تو دلم زیاد دارم
شایدم هر دوش...
**میشه از خیلی چیزا ترسید از مرگ از بی پولی از ارتفاع از گربه از پیری از دوری
یا حتی از عاشقی و ...
**خیلی لذت بخشه که برای کسی که دوستش داری و عاشقشی عاشقی کنی فقط اگر ترس نباشه
**کاش عمرمون هم مثل سیم کارت های ایرانسل بود هر موقع که میخواستیم هر چقدر از اعتبار عمر باقی مانده مونو به کسی که دوستش داریم بدیم بی منت و با عشق
**یکی از هنرهای خدادایم اینه که گاهی وقتا خوب میتونم وانمود کنم که خوبم خوب خوبِخوب
**تو یکی از سایتها خوندنم که خطرناک ترین بیماری دنیارو کشف کردند : تنهایی
**بعضی وقتا به خودم میگم تنها زندگی کردی در تنهایی هم خواهی مرد
**غرور من برایم مهم نیست مهم دیدن لبخند توست
**نشسته بودم روبه روی همون درخت داشتم واست شعر میخوندم تو داشتی میخندیدی هوا کمی سرد بود
دفترمو ورق زدم سرم بلند کردم دیدم نیستی آشفته شدم بلند شدم دوروبرمو نگاه کردم نبودی قلبم داشت
تند تند میزد صدای مادرمو شنیدم "فرهاد پاشو ...پاشو نمازتو بخون برو نون تازه بگیر واسه مهمونا ...
کتتم بپوش هوا سرد شده" بلند شدم ...همه چی سر جاش بود ..من...تو...گوشیم...
**فاز زندگیم عوض شده از تنهایی به دلتنگی فرقشون اینه که تنهایی یک جورایی همیشگیه میشه بهش
عادت کرد اما دلتنگی رو نمیشه بهش عادت کرد ،فاز دلتنگی نوسان داره بعضی وقتا شدت میگیره
که ممکنه رگهای اعصابتو بسوزونه، تنهایی رو با بعضی از آدما میشه پر کرد اما دلتنگی رو غیر
.......نمیشه پر کرد... ولی بعضی وقتا دو فازم تنهای دلتنگ ، شایدم دلتنگ تنها
کاشی های خونی {قسمت دوم}
خیلی از شب نگذشته بود نگاهم را به سقفی که آن طرفش برایم همیشه ناپیدا وتاریک بود چسبانده بودم افکارم وامانده از پرواز در کاسه ی سرم میچرخید احساس درماندگی و بیهودگی از زندگی و خشم از آنچه که بودم ونباید می بودم توی ذهنم آزارم میداد
معمولا هر ماه چند روز همه دورهم جمع میشدیم هرکی یه گوشه ی نشسته بود و سکوت توی خانه مان زوزه میکشید
همه تیرهایم برای خودم وآیندم به سنگ خورده بود دیگر آینده وتلاش و زندگی برایم معنا نداشت انگیزه ای برای ماندن و جنگیدن نداشتم چیزی تو زندگیم نبود که به آن دلخوش باشم روزها و شبارو با شعر گفتن وخوندن وگوش کردن آهنگایی که برام تداعی یه شکست بود ومیگذروندم و گاهی وقتا برای خرید یه شونه تخم مرغ و سبزی و نوشابه پیاده روهارو شونه به شونه ی تنهایی گز میکردم
کف اتاق دراز کشیده بودم دستهایم زیر سرم بود سقف چیزی برای مشغول کردن نداشت اما ذهنم. تو سکوت لبهای خشکم پر از حرف بود پراز درد،
برادرم گرفتاریهای خودش را داشت صبح زود از خونه میزد بیرون و شب هنگام می اومد به هر حال مغازه رو یک جوری باید میچرخوند زندگی زن و بچه داری مشکلات خودش را داشت ، ،پدرم هوای اتاق رو با دود سیگار پر کرده بود و من چه قدر دلم میخواست میتونستم حداقل یه پک سیگار بزنم....{ادامه دارد}
هر شب مرا یاد کن
که در این تنهایی دل سنگ
که دراین اتاقک شب رنگ
که دراین سکوت تار بسته به حنجره
که دراین اتاقک پر پرده... بی پنجره
دلم تنگ است
دراین دوزخ بی تصمیم
در این حریق سرتاسر تسلیم
در این برزخ پر آشوب
تنها تویی....بهترین ِِ خوب
اگر گاهی دلت را میشکنم
بگذر..ببخش
اگر گاهی برای تو
همرنگ تاریکیم
ستاره باش... روشن شو...بدرخش
بگذار حرفهایت
نفسم باشد
که اینجا هوا... آلوده به بی تو بودن است
که اینجا هوا ...بی اکسیژنی محض است
که اینجا هوا... اتمسفر توخالی است
هوای بی نبض ...هوای بی رویا....
هوای اسیدی است ....هوای اینجا
هوای دلتنگی ...هوای سفت ...سنگی
بگذار چشمهایت
قفسم باشد
که اینجا آزادی هم بغض زندانی است
که اینجا آبادی همرنگ ویرانی است
که اینجا هق هق هم پای من است
که اینجا کاغذ...درخت...شراب...قدغن است
من ویرانی با تو را
دوست دارم تا آبادی در تنهایی ِ بیرنگی
من زندانی در تو را
دوست دارم
تا آزادی در نقطه چین دلتنگی
هر شب مرا یاد کن
مرا از دست خودم آزاد کن
*****
از این روزا میترسم از اینکه با من باشی و دلگیر باشی
به اینکه حتی یه لحظه توی کاغذ دیواری از بودنم سیر باشی
از این شبهای بی رونق نوراز اینکه یه وقتی دلخور باشی
از اینکه بری و یا بمونی و یه روزی از من دور باشی
میترسم که بارونی شه چشمات کسی از غم پاییزی نپرسه
میترسم که از دستم بری و کسی ازحال من چیزی نپرسه
نترس از رفتن من از این بغضی که تو چشمامه
به رویایی که با من نیس به حسی که هنوز بامه
نترس از حال غمگینم از این دل وا مونده
به حسی که روی میز توی دستات جا مونده
به من عادت نکن حتی طناب دار قسمتم باشه
اگر حتی نبود تو کویر حسرتم باشه
اگر حتی دلم روزی توی دستات جون داد
فراموشم کن وبگذر ...از دم ببر از یاد
از این روزا میترسم از غروبی که بری واز من دورتر شی
میترسم بمونی...میترسم بمونی و به پای پاییز زردم هدر شی
از این روزا میترسم از اینکه چشمات مدام بارون بباره
به روزایی که دستات دورتر شه به خوابی که آرامش نداره
میترسم از اینکه یه روزی بری و سهمم بارون گریه باشه
یا از بی روشنیت کور شم ، پناهم گورستان سایه ها شه
اگه میترسم از فردا به من عادت نکن خوبم
اگه حتی تو وقت عشق نگاه مرد آشوبم
به من عادت نکن گر چه به تو عادت کرده ام حتی
به شعری که برات میگم به قلبی که میزنه درجا
به من عادت نکن حتی اگر موندم اگر مردم
اگر حتی شبامو با نگاه تو غصه می خوردم
به من عادت نکن حتی اگرقسمت خودکشی باشه
اگر وجودم از عشقت درون آتشی باشه
اگر حتی یه روزی هم توی دستات جون دادم
بزن خط فراموشی رو اسم گنگ فرهادم
کار ما عشق است و ما را بهر آن آورده اند .. ....... هر کسی را بهر کاری در جهان آورده اند

