تبليغاتX
روز سی ام

سقف بی کلبه
تاريخ: جمعه دهم مهر 1388 ساعت :22:55
عشق تو

غم نماندنت

داغ رفتنت

هنوز هم تازه است

و من در اینها

چه ساده کهنه شدم

******

*تازگیا از کوچمون که رد میشم بچه های مدرسه ای بهم سلام میکنند نمیدونم اینو به حساب مودبی اونا بزارم یا به حساب چند تار موی سفیدی که دارن روی سرم خودنمایی میکنن که اگه اینطور باشه باید با خودم زمزمه کنم پیر شدم پیر تو ای جوونی

*علی رغم اینکه همه فصلها قشنگی خودشون رو دارن و من زمستونو به خاطر سرماش بیشتر دوس دارم ولی بهار یه چیز دیگس چون همه دوسش دارن و تن یخ زده ی خاک به خاطر اومدنش شروع به تولد دوباره و سرسبزی میکنه پس خوش به حال بهار که سرسبزی نصیبش شد.

*اون اوایل زود به زود آپ میکردم ولی چند وقتی که دیر به دیر به روز میشم ، شاید یه روزی هم برسه که دیگه اصلا هیچ وقت به روز نشم زمان حرکت کنه و من تو ایستگاه آخر برای همیشه پیاده شم

*قبلنا که خیلی دلم هواشو میکرد و میخواستم ببینمش خبری ازش نبود اما الان که دیدنش آزارم میده سر زده به سراغم میاد ومیبینمش .

قبلنا تنها بود و نمی اومد و الان تنها نیست و میاد . انگار داغون کردن منو خوب بلده .قبلنا که کلی حرف باهاش داشتم سکوت میکرد الان که من سکوتم باهام حرف میزنه ،

*یه دفه به سرم زد یه سر برم پیش یه روانشناس . بعد از کلی حرف و سوال وجواب فکر کنم اون بیشتر روانی شد تا من روانکاوی چیز زیادی نصیبم نشد فقط اینکه زندگی ادامه دارد چه بی من چه با من

* بعضی وقتا که از خواب سنگینمون پا میشیم برای چند لحظه احساس رهایی و تازه گی و آزادی پیدا میکنیم انگار تازه وارد این دنیا شدیم ولی کم کم خروار خروار غم ودرد و مشکلاتمون توی ذهنمون جاری میشن و اون موقع است که آرزو میکنیم ای کاش خوابمون همیشگی بود

*حرف دلو زدن خودش یه هنریه که من از این هنر تا حدی بی نصیبم (بدون ایهام)

*دفتر شعرامو که خیلی از حرفامو توش زده بودم گذاشته بودم لب پنجره ،‌امروز برای چندمین بار با دستمال خاک روبی شد.

****

قصه ی تنهایی در سایه (با نام جدید کاشی های خونی) رو یه جور دیگه میخوام ادامه بدم البته با کمی تغییرات ماجرایی و دستکاری در اسم ها

این پست مقدمه رو میزارم تا پست های بعدی اگر زنده بودیم و بودیم و نرفته بودیم

"خطاب به کسانی که پیشم هستند و با من نیستند"

شاید این آخرین داستانی باشد که مینویسم آخرین حرفها ،تمام بغض هایی که در این چند سال در گلویم نطفه بستند و سکوت تنها صدایم شد قبل از رفتن قبل از به خاک سپردن باید بگویم باید فریاد بزنم باید بنویسم که بر من چه گذشت که زمان را به ساعت هایی که هرگز کوک نشدند سپردم باید بنویسم که چرا این چند سال تنها حرفم سکوت و طفره رفتن از گفتن آنچه که باید میگفتم شد ، شاید زمانی این نوشته ام را بخوانی که من در گور خود لذت مرگ را در خود لمس میکنم و تو احساس افسوس و حسرت وجودت را فرا گرفته باشد که چرا تا بودم از من نپرسیدی که چه میخواهی از دنیای خودت.

زمانی که بودم لحظه هایی که جسمم سایه اش را بر روی دیوار خانه ات می انداخت شاید تو مرا تن پرور ،تنبل ، بیخیال ،فراری یا شاید چیز دیگری میپنداشتی ، اما قبل از رفتن قبل از مردن ، قبل از آنکه روی سنگ قبری اسمم را بتراشند باید بغضم را در روی کاغذها یی که همیشه همراهم بودند بریزم من زندگی به ظاهر سوت وکورم شبیه یک فیلم بود ، یک فیلم پر از اتفاق های زنجیری پراز غم پر از احساساتی که مثل سیم خاردار جسم وتنم را پوشانده بودند ،پر از چیزهایی بود که تو نمیدانی ...

پس بخوان تا من در سکوت مطلق نمرده باشم...

*****

میتوان شک کرد

به دخترانی که دیر شب بیرونند

وحتی به تگ زنگ تلفن

وبه کدری آینه ها و روشنی این روزنه ها

و حتی به بلندیهای ناخن

میتوان شک کردو به تردید

وبه خورشیدی که از لابه لای ابرها تابید

مشکوک شد

و از پس انداز دود این شک

بی خیالی را به تن مالش داد و از شعله ی این شک ناکوک شد

میتوان به عطر هر روز یک مرد

و عینک دودی که او را خوش تیپ تر کرد

وبه رژ لب و ژل موی بلند یکسر

به زنگهای مکرر

و به پلِکیدن دو ترکه ی یک موتوری

سرکوچه و رد شدن یک دختر،

توی بالکن ایستادن

برای آن ور خیابان دستی تکان دادن

یا به پوزخند گره خورده به لب خشک یک آدم

و به بوق یک ماشین هر دم

یا توی جوب دنبال چیزی گشتن

یا از مسافرت شمال یک دفه برگشتن

و حتی سر خاک کسی

تنها پنج شنبه ها نشستن با یک دسته ی گل

یا ته کوچه گپ زدن با یک پاپتی

یا لاغری خودمان و غریبه های چاق و تپل!!

شک کرد

میتوان شک کرد و ذهن خود را مشوش کرد

میتوان همه ی آدم ها را

از یک قماش نامید

میتوان سر وته یک کرباس را

به تن هر زن و مرد دوخت

میتوان خیلی راحت

از شعله ی این شک سوخت

میتوان با گوگرد تردید

کبریت نحیف عمر را

سوزاند

وبهار زندگانی را

در قاب سرد پاییز پوساند

*****

این روزا اگه گفتم ،که حال من خوبه، تو باورت نشه

اگه یه وقتی هم یه اتفاق خوب دلم رو میکوبه تو باورت نشه

تو باورت نشه که حال من بد نیس ، که حال من عالیس

بدون اون اینجا توسقف بی کلبه چه جای خوشحالیس

تو باورت نشه که این روزا من خوشالمو خندون

عریون روحم من بی نرده سلولم بی آبم وبی نون

تو باورت نشه اگه گفتم که در حاله تغییرم

با این حرفای خوب در این حال بد مدام درگیرم

تو باورت نشه دروغ گفتم من که حال من خوبه

که روح عشق اون یه آتیشه و جسمم یه تیکه ی چوبه

این روزا اگه گفتم تموم شد دردم تو باورت نشه

اگه گفتم که تو گنج نامه حال کردم تو باورت نشه

اگه یه وقتایی لطیفه ای گفتم برات خندیدم...

تو باورت نشه بدون این حرفا اینجا پوسیدم

حرفای خوبت رو یازده هر شب ، چن بار بوسیدم

تنها به این خاطر که از رفتنت این بار، بدجور ترسیدم

باز با این حال تو باورت نشه که حال من عالیس

بدون که ساعتها اینجا تو این خونه جای تو هم خالیس


******

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

***

امشب یازده رد شد و این هم برای ...

گذشت وشب به یازده گردیِ ساعت

تک زنگ های ما تو همراه ِ تلفن

انقد قشنگه طعنه های ارغوانیت

که گاهی هم با من چون تقدیر لج کن

نوشته شده توسط فرهاد خسروی | موضوع: | لينک ثابت |