تبليغاتX
روز سی ام

مترسک
تاريخ: چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ساعت :21:20
از سر بچگي تا ته پيري انتظار...

بعد از اون همه نباريدن بارون گرفت كتاب و جزوه بدست راه چند هزار متري دانشگاه تا خونه رو زير بارون داشتم پياده ميرفتم ياد شعر سهراب افتادم زير باران بايد رفت چشمها را بايد شست...

خيابونا خلوت از ماشيناي آهني و پياده روها خالي از عابراي كاغذي نه چتري توي دستم بود نه تكه آسمون آبي خالي از تيرگي ابر روي سرم مثل عادت هميشگي دلم گرفته بود ياد گذشته افتادم شيرين... تلخ...افسوس...حسرت... يه خنده كوچيك رو لبهام ...

با خودم ميگفتم زندگي زيباست ولي نه هميشه و نه بر اي هر كسي

 ياد اولين روز مدرسه افتادم...ياد خونه ي مادربزرگ اول روستا توي يك باغ بزرگ و موتور آب و انگور و گل سرخ محمدي و ماست و نون داغ محلي ز ير سايه درخت پير و سبز وسط حياط ...ياد  لحظه هايي كه تكيه ميكرديم به ديوار و جدول ضرب از بر ميكرديم

ياد لحظه هايي كه دنيامون شده بود يه توپ پلاستيكي و دويدن و لگد زدن به اين دنياي پلاستيكي كوچيك وارفته يا حتي اون لحظه اي كه داداش كوچيكمو يه روز قبل از مرگش با سيلي اشكاشو ريختم رو گونه هاش  فقط به خاطر پاره كردن آخرين برگ دفتر ننوشته ام...

يا اون لحظه اي كه كسي اومدو چشمم به چشمش افتاد و قلبم تا مدتها به خاطرش ميتپيد و گوشم پر شده بود از آواز نه فقط عاشقت هستم...

قصه اي كه زماني با عشق شروع شد داره با نفرت تموم ميشه نفرت از بودن  

نتونستم دردمو بگم نه تو  گوش فراموشي آدما نه تو گوشي تلفن نه حتي توي آيفون كلبه دور نه حتي توي وبلاگ ... نتوستم بنويسم

******

داشتم تو خيابون ميرفتم كه چشمم به يه نوشته تبليغاتي خورد رزرو مداح جهت مجالس ترحيم مثل گاهي اوقات برداشت سياه سيم!! اين بود كه اما حسين (ع) با شهادتش تونسته واسه بعضيا (شما بخونيد خيليا) اشتغال زايي كنه و بعضي بتونند از اين طريق نوني تو سفرشون ببرن كاري كه مسئولان مسئول هنوزهم نتونستن (شما بخونيد نخواستند) كاري كنند.

همينجوري! ميرفتم كه باز متوجه يه تابلو تبليغاتي ديگه شدم  بدون كنكور وارد دانشگاه شويد دانشگاه آزاد ...بدون هيچ آزموني دانشجو مي پذيرد در رشته هاي فلان بهمان پرورش هشت پا ...يعني بري پول بدي و هر چي خواستي بخوني

ياد سريال ناتمام بله آقاي وزير افتادم سريال طنز بريتانيايي كه دو سه سال پيش از شبكه دو پخش ميشد

تو يكي از قسمتهاش انتقادهاي زيادي ازجناب وزير ميشد كه آمار بيكاري بالاست يكي از مشاورانش پيشنهاد جالبي داد كه آقاي وزيرو از اين مخمصه نجات ميداد پيشنهادش اين بود  كه سن تحصيل رو از 15 به 18 تغيير بده و تو چند تا رشته دانشكاهيم بدون آزمون دانشجو قبول كنه اينطوري خود به خود تعداد زيادي از آمار بيكاري خارج ميشدند و آمار پايين مي اومد در صورتي كه عملا هيچ اتفاقي نمي افتاد.

*********

آدماي عجيبي هستيم تو بچگي دوس داريم بزرگ بشيم وقتي هم كه بزرگ شديم ميگيم اي كاش به دوران بچگي برميگشتيم هميشه ميگيم كاش ميشد به گذشته بر ميگشت ولي تا حالا كمتر پيش اومده كه بگيم كاش ميشد آينده رو ديد انگار جنس ما آدما از حسرته خيلي وقتا نميدونيم غصه ديروزو بخوريم يا غم آينده رو!!

********

تراژدي (برای دود شدن اسفند!!)

من شبیه خودمم و نه هیچکس دیگه

كسي كه واسه آروم شدنش قصه میگه

کسی مث تنهایی يك شب کور

مث کسی که میشکنه با یک بلور

مث  یک ماهی مرده لب حوض

مث حرفی که گیر کرده تو بغض

مث مترسکی که مونده تو غروب

چيزي از تنش نمونده  جز يه خرده چوب

مثل يك درخت بي برگ و  اثر

زخمي از نوازش يه مشت تبر

مثل تكه كاغذي كه نميخواد

بادبادكي شه واسه رقص اين همه باد

يه كسي كه بي هواس تو اين قفس

يه سرنگ هوا ميخواد واسه نفس

فرصتي باقي نمونده تا  رفتنش

تا حريق سرخ سرد اون تنش

يه ستاره تو آغاز يك سقوط

يه فرياد بي طپش واسه سكوت

حس بي رويايي  از خواب ابدي

مث يه قصه بي شادي يك تراژدي

مث يك لحظه ي مرده توزمان

ساعت وقت ثانيه هاي بي مكان

اما از وقت صداي حادثه

صداي شكستنه  سكوتش ميرسه

يكي از پشت درخت پارك شهر

چيزي شبيه حالت آشتي و قهر

صدا پشت صدا پيرهن باز

حنجره از صداي خوب و گوش نواز

خسته از آشفتگي و  هديه خوب

دايره اي از ترانه هاي يك غروب

 حس تازه اي  تو طرح خود شدن

رفتن از شرح هر چي شد شدن

حس جا خوردن از لرزش دست

حس بي ساعتي و هر کی كه هست

حس بی حسی از حس حصار

حدس سوز ساده سرد غبار

رقص برگ ساعت پنج پنجره

ترس مرگ وقت شروع خاطره

شعر من مثل يه پاييزه  ببخش

مث ماه ساعت یازده بدرخش!

شعر من شبیه شهر بی هواس

توي غربتي كه اين نزديكياس

 

*********

طرحهاي شكسته

 

تك برگ به جا مانده از بهار 

                  به لطف باد      از درخت افتاد

تا دوباره دلم لرزيد

كه مبادا من هم

 يك روز       از چشمان تو بيافتم

 

اي كاش مرگ هرگز متولد نميشد

يا بودن نبود

يا نبودن بود

 

رسيدن به تو

  خوابي بود كه تعبير نشد

اما   رفتن تو كابوشي بود

كه به حقيقت پيوست

*********

ما مترسک باغ انتظار

تو هم پرنده بی عبور آسمان من

تنها و در سایه..... منتظر کلاغ چشمهای تو

گردبادها را هم رد میکنیم...

نوشته شده توسط فرهاد خسروی | موضوع: | لينک ثابت |