عقربه ها ميچرخند و ما دور خودمان ميگرديم تا حالا شده به خودمونيم بگيم تو اين مدت چي كرديم
چرا واسه داغ گلا زير صفريم سرديم
عقربه ها ميچرخند و ما ميسوزيم فردا فراموشمون شده تو غم ديروزيم
پرنده ها رسيدن و ما هنوزهم تكرار هنوزيم
عقربه ها ميچرخند و ما گيج ميزنيم نشد يه بار ما بشيم پيش تو و او فقط منيم
هر چي پنجره باشه واسه ديدنه هم ميزنيم و ميشكنيم
عقربه ها ميچرخند و ما هنوز وايستاديم نه نشد دل ببريم نه حتي ما دل نداديم
نه شما سر زدين و نه حتي ما نيومديم
عقربه ها ميچرخند و ما ميچرخيم اونا ساعت به ساعت وما سال به سال مي گرديم
ساده بگم سر و ته يه كرباسيم عين هميم
دوسال گذشت اما بد گذشت تلخ و سخت گذشت دو سال گذشت اما بر من چي گذشت دو ساله كه اميد تو آينه هاي فرداي من خط خورده دو ساله كه هيچ جاده اي واسه من مسافري نياورده دو ساله كه جوونيامو باد به دست ياد تو سپرده دو ساله تنهايي تنها مونس دلتنگيام شده دو ساله كه فكر ميكنم باقي مانده ي عمر منم يه تنفس بيخوده دو ساله كه تو شبام ستاره نيس نه انگاري برگشت دوباره نيس دو ساله كه موندم و غصه ميخورم و راه چاره نيس دو ساله باورم شده هيچ چيز مثل روح من آواره نيس....
آنقدر دلتنگ توام كه ستاره ها براي خورشيد آنقدر دلتگ توام كه ماه براي ماهي لب رود آنقدر دلتنگ تو ام كه تو براي كودكي هايت آنقدر دلتنگ توام كه كوچه قديمي را از خيابان شهرداري مي پرسم آنقدر دلتنگ توام كه از بي فانوسي شب مي ترسم تو كه بيايي تو كه بيايي ... من باز سكوت ميكنم اما ... اما عينكم را بر ميدارم تا تو را ...تا تورا بي واسطه عبادت كنم..
*******
پست قبلي يكي با اسم غريبه بي نام و نشون دو تا كامنت گذاشته بود كه حذفش كردم محتواشم فحش و ناسزايي بود كه نثار من كرده بود اگه اينو ميبينه و ميخونه ازش معذرت ميخوام كه كامنتاشو حذف كردم اونم به اين خاطر بود كه آدمايي كه اينجا ميان و نظر ميدن اونقدر بزرگ منش و مؤدبن كه از كلمات زننده و ناسزاگويي استفاده نميكنند چون نظراتش چهره وبو زشت ميكرد حذفشون كردم نه به خاطر فحشي كه به من داده بود اميدوارم منو ببخشه...
داشتم كتاب و دفترامو جم و جور ميكردم كه چشام خورد به دفتر ادبيات دوران دبيرستان كه توش چند تا شعر طنز بود اون وقتا حالم بهتر از اين بود و شعر طنزم ميگفتم و تو كلاس ميخوندم سعي ميكنم از آپ بعدي چندتا شو براتون بزارم
نميدونم آدمايي مثل من وجود دارن كه جووني نكردن؟!! چند نفرن ؟ چرا نتونستند مثل خيلياي ديگه از جوونيشون لذت ببرن ؟چرا تنهايي تنها رفيقشونه ...ما كه دنيامون اين شده آخرتمون....شايد تنها اميدمون همون دنيايي باشه كه هيچكدوم از ما با تنفس تو اين دنيا نميتونيم لمسش كنيم ... به هر حال هر چي باشه تو اين دنياي سرد و سوت و كور پير شديم پير تو اي جووني...
خسرو شكيبايي هم رفت بازيگري كه من هم بازيشو و هم صداشو خيلي دوس داشتم صداي غم انگيز و خسته اي داشت خدا بيامرزدش..
به هر حال روزي براي همه ما ميرسه كه ديگرون اسممونو با پيشوند زنده ياد مرحوم و ... نام ميبرن بدون استثنا
شايد تنها عدالت اين دنيا همين باشه همه ميرن كوچيك و بزرگ عاشق و معشوق ظالم و مظلوم ....
*******
سایه ی دیوار
اسير مطلق اين شب ستاره بودن جرم است
چراغ تنهايي من را باد برد اما نشكست
آباد كن نگاهم را نگو بگذشته كار از كار
نگاهم كن ببين خستم اسير سايه ي ديوار
مسيحا شو براي من در اين گور بي نورستان
اميد ماه بودن را از شبم باز بستان
بيا دريا شو تا اين من نخشكم در كوير تن
كه بي تو ناگزيرم من به نابودن و مردن
اهورايي ترين شعر را بخوان از پلك درياها
نگو ماه من مرده نگو خاموش شد اين رويا
بخوان كه صداي تو براي قلب من خوب است
صدايم كن صداي تو براي ماندن خوب است
روز سی ام
روز سي ام مي روي هوا مه آلود ميشود
در و ديوار قاب شب غم اندود ميشود
اي صداي خاموش بگو... بگو به من
چرا هر شوق ما بي تو نابود ميشود
از واژه چوب هيزم ترانه ميبافيم
بي تو بيهوده ميسوزد و اينجا دود ميشود
ما كلبه اي در دورترين پاييزيم كه
پرواز بهارمان هميشه ركود ميشود
ما كه به شهر تو نمي رسيم اما
چرا هر كوچه اي به تو مسدود ميشود
جواز دفن
گفتم بايست قلب من ثانيه شد يك لحظه ايستاد
گفتم برو چشم تو قاصدكي شد گم شد در باد
گفتم بزن سكوت كرد لب از تب شب و نشد فرياد
گفتم ببار آنقدر باريد تا من در تو رفت از ياد
گفتم عشق جاري شد در تن خشكم با تمام وجود
گفتم دل گفتندگم شد گشتيم نبود
يه سفر كوچولو واسم پيش اومد تو جاده ديدم همه ماشينا ازمون جلو ميزدند با خودم گفتم امروز چي شده ؟ همه دارن با سرعت مي رن!! بعد اينكه با يه ساعت تاخير به مقصد رسيدم تازه فهميدم كه اونا با سرعت نميرفتند بلكه ما آروم حركت ميكرديم!! نكته فلسفيش اينه كه بهتره گاهي وقتا به جاي اينكه به گذر آدما از كنارمون فكر كنيم به حركت و رفتن خودمون هم فكر كنيم تا ببينم چرا بعضيا زودتر از ما به مقصد ميرسن و ما هنوز در اول...
تا حالا اسم كومور رو شنيدين؟ اگه جفرافي خوندين گرايش كشف سرزمين هاي ناشناخته در ناكجاي آفريقا كه هيچ... اما مطمئنا اين كلمه رو تو خبرها چند وقت پيش شنيدين وقتي كه رئيس جمهور محترم كشور كومور به سرزمين به جا مانده از كوروش تشريف فرما شدن
من موندنم اينارو مسئولان صداقت پيشه ي ما از كجا پيدا ميكننداصلا فايدش واسه ما چيه؟
اگه شما ميدونيد بگيد...
خشكسالي اومده پس خوهشا درست مصرف كنيد چون بعضيا به جاي درست مصرف كردن درست مسرف!!!! ميكنند!!
سليقه ها و نوع تفكراتمون ميتونن با گذشت زمان تغيير كنند حتي تغيير 180 درجه اي!!
مثل من از پول كلا بدم مياد نميدونم وقتي اونو داشته باشمم همين فكرو بكنم يا نه!!!
اين دفه سه تا شعر واستون گذاشتم از جنساي مختلف (ميخوام ذوق ذهنمو بسنجم...)
وقتي كه جيب ناموس يك مرد شدن
حرفاي صد من يه قاز پشت يه ميكروفون
حرف از صدا بزن اما ساكت بمون
ميزهاي حرص و آز نت هاي رقص ساز
با بسته هاي باز از نوآوري بخون
جنجال دوشنبه ها برنامه ي نود
تكل از تورم و اخطار كارت زرد
پ پول پ پارتي و پيشوند زندگي
نكن ديوونگي باز بچگي نكن
از چيزي دم نزن لب در بند سكوت
پشت يه پنجره پروانه در سقوط
پرواز بي عبور فانوس سوت و كور
طرح هاي پشت نور بنزين با كوپن
سيمان چادري اكران سنتوري
مردا دو چشم هيز زنها بي روسري
دلهاي تلفني گوشهاي سرسري
پارك هاي عاشقي لبهاي غنچه كن!
از شهر بايد گذشت وقتي كه چشم زن
گوشواره ميخورد از رقص پاي تن
حتي وقتي كه جيب ناموس مرد شدن
در معبر نفس اكسيد سد شدن
سفره خالي ز نان خالي ز بوي نفت!
حرفي كه گفته شد از يادهايي كه رفت
زخم هاي نيش مار عقرب هاي روز شمار
پا در غزل نزار ديوونگي نكن
دستاي دس فروش چارراه شريعتي
شهرداري سر رسيد تقويم ساعتي
طرح هاي گلد كوئيست هي باتوام بايست
درجا بزن فقط اصلا زندگي نكن
بازار سياه عدل سالهاي جغد شوم
هي باتوام درست كن اون مانتوي كوتاهو خانوم!
دربست تا اعتياد ايستگاه بي چاره گي
اكسيژن روزمره گي تو قوطياي تن!
از شهر بايد گذشت وقتي كه چشم زن
گوشواره ميخورد از رقص پاي تن
حتي وقتي كه جيب ناموس مرد شدن
در معبر نفس اكسيد سد شدن
توي انتظار يك مرد...
تورو از خدا ميخواستم تو بهاري سبز و روشن
يه روزي عطر تو اومد بهترين عيدي واسه من
من تورو ميديدم اما توي چشم تو نبودم
وقتي كه ترانه هامو واسه ي تو مي سرودم
من به دنبال تو بودم توي قاب عكس خالي
تو گلاي سبز قالي حس سرخ سيب كالي
توي يك اتاق روشن توي مسجد تو كليسا
توي معبدي مقدس توي ابرا قعر دريا
تو ي بارون توي برفا توي گرما نور خورشيد
توي غنچه اي تو باغ كه صبح به صبح بهم ميخنديد
دل من تورو ميخواست توي چشمك ستاره
توي كهكشون شيري توي شهري بي اشاره
دل من تورو ميخواست با هزار و صد بهونه
حتي وقتي كه كلاغي تا ابد سياه مي مونه
من به دنبال تو بودم توي اشكو گريه زاري
تو قفس بسته به زنجير توي قرن بي قراري
من به دنبال تو بودم تو مسير يك پرنده
توي اشك شوق ديدن توي گريه توي خنده
من به دنبال تو بودم توي قلكي شكسته
روي برگ دفتر گل لاي تقويم گذشته
تو نگاهي كه اما ميون خاطره ها موند
تو صداي گرم شهرزاد وقتي كه قصشو ميخوند
تو بودي مثل يه ماهي توي حوض كودكي هام
تو پناهي زير آوار روي نقش آرزوهام
غرق يك حضور مبهم توي انتظار يك مرد
حتي وقتي كه ابرا آسمونو خط خطي كرد
من تورو ميخواستم اما به تو هرگز نرسيدم
از تو روياي قشنگي تو خيال خود كشيدم
دل من تورو ميخواست توي چشمك ستاره
توي كهكشون شيري توي شهري بي اشاره
دل من تورو ميخواست با هزار و صد بهونه
حتي وقتي كه كلاغي تا ابد سياه مي مونه
عاشقي دادي به من(اين يكي مال خيلي وقته...)
مثل صبح مثل سرود
مثل قطره های نو رسیده در چمن
تازه گی دادی به من
ای که در صحرای بی امید دل
کاشتی بذر آرزو
ای که نقش تو دم به دم
لحظه لحظه روبه رو
من مثل ساقه ای خشک در کویر بی اعتبار
خو گرفتم با غبار
تا که تو یک روز باریدی بی قرار
من شدم چون سبزه زار
اي بهار اي انتظار
زندگی دادی به من
مثل یک تصویر شیرین از قاب لحظه ها
گشتی با من آشنا
بی صدا همچون صدای يادها
در گوش من لرزاندی پرده های بسته را
عاشقی دادی به من
ای که من را گرفتی از خودم
با تو من آرام شدم
چون پریدم از قفس
از دام این بیهودگی های هوس
همچون یک تکه اب پر باران در دشت و دمن
سادگی دادی به من
مثل خورشید مثل آب
مثل صبحی تازه در چشمان خواب
مثل نوری پر غرور
روبه روی پنجره
در شیشه ی چشمان من یافتی حضور
روشنی دادی به من
طرحهاي شكسته
روز سي ام اينجا جشن داريم جشن تولد رفتن جشن تولد تنها شدن جشن مرگ اميد جشني كه با تلخي رسيد جشن تولد مرگ جشن رانده شدن برگ از تك درخت باغ بهار...
ما آدما عادتمون شده بشكنيم و نايستيم و نگاه نكنيم و عبور كنيم
ما آدما عادتمون شده خوب حرف بزنيم و بد عمل كنيم عادتمون شده با فاصله از كنار هم رد بشيم عادتمون شده چراغهاي قرمز چهارراههارو سبز ببينيم...
ما كه جز انتظار كار ديگه اي ازمون بر نمياد
ما كه چشامون جز يه اشاره از تو چيزي نميخواد
ما كه فقط بازيچه ايم توي صحنه ي پاييزي كه تو ساختي
ما كه مقصر نبوديم ساعتي كه تو معرفتو باختي
ما فقط بلديم بغضمونو بريزيم تو چند تا حرف ساده
ما فقط ميتونيم تا تو بياييم با پاي پياده
و گم بشيم اول جاده
ما اعشار آخر يك عدديم
ديده نميشيم چون پيش تو هيچ به صديم
تو خشكي نگاه تو باز پشت سديم
حالا خوب يا كه بديم...
ما فقط و فقط عاشقي بلديم...
زمانی که گوشه نگاه تو دل مارا ربود
نگاه خیس من پشت سد پلك تو بود

