تا همیشه در عشق تو می مانم
تقدیر من به تنهایی و دلتنگیست
من تو را نخواهم داشت می دانم
یک روز تو با رویای خود خواهی رفت
این را از دو چشمانت میخوانم
دوست دارم همینجا خدارو با تمام وجودم فریاد بزنم تا بقیه هم متوجه خدا بشن تا بفهمن که خدایی هست و بنده ای
چه بخوای با من باشی یا نباشی چه به یاد من باشی یا نباشی از تو گلایه ای نخواهم داشت اما از خدا چرا
قرار یه روز دیگه هیچ جا و هیچکس رو نبینین چیکار میکنین؟ مردن تمامه ،پایانه ،سرانجام همه چیز ، سرانجامی
که دیر یا زود به سراغ هممون خواهد اومد .اما چشمارو از دست دادن چی ؟ذره ذره مردنه عذابه
مخصوصا اگه قرار باشه دیگه اونوقت کسی رو که عشقش دین ومذهب وراه زندگیت شده رو نبینیش
نه نمیزارم من چشمامو برای دیدنت نگه میدارم ،نمیزارم دست روزگار منو به دیدنت کور کنه {بغض دو ساله}
تازگیا فهمیدم آدم حسودیم به اون آدمایی که هر روز میتونن ببیننت حسودیم میشه به اون آدمایی
که میتونن به هر بهانه ای باهات حرف بزنن حسودیم میشه به اون آدمایی که از ته دل میتونن
بخندند حسودیم میشه به اونایی که میتونن هر روز صداتو بشنون حسودیم میشه ...حسود هر گز نیاسود!
ققنوس عشق من داشت میسوخت و در آتش عشق تو دوباره جون تازه ای گرفت
نزدیک یک سالی هست که برای خودم وصیت نامه یا آخرین نامه دارم معمولا هر ماه برای خودم آپ میکنم یک جمله ای که بدون تغییر مونده اینه: مرا در جایی دفن کنید که مرده هایش نیز برایم غریبه باشند
می خواهم تنهایی در دنیای مردگان را هم تجربه کنم شاید ...{همین روزاست که پاره بشن}
عشق عادت نیست ...دلبستگی وابستگی نیست
اين هم داستان كاشي هاي خوني قسمت 1 -2-3
امروز فهمیدم به یکی از آرزوهام رسیدم ،زمانی بود که آرزو داشتم برای کسی بنویسم که دلنوشته هامو شعرایی که براش میگم و بخونه همین الان داره اینو میخونه
********
من همیشه بازنده دلتنگم...........چقدر برای خنده دلتنگمتو الان با منی و اما ........از تو دل نکنده دلتنگم
وجودم از حس تو پر...........نمیدانم چرا آکنده دلتنگم
امروز با منی و اما ترس..........در فردا در آینده دلتنگم
با تو در اوج پروازم.............بی تو پر کنده دلتنگم
گریه مدام در من جاری...........در پای تو افکنده دلتنگم
****
خزیده پای دیوار دلتنگم........منی که با انتظار دلتنگم
اینجا یا هرکجا که باشم...........با دلی بی قرار دلتنگم
از مردن حرفی نمیزنم.........خودکشی نمیکنم استوار دلتنگم
تریاک نگاه تو با من نیست.......نعشه نیستم ، خمار دلتنگم
یک لحظه که نباشی با من........آن لحظه هزار بار دلتنگم
کتمان نمیکنم عاشقت هستم.........بدان که دیوانه وار دلتنگم
تو نیستی و به ناچار دلتنگم..........در روزگار کج مداردلتنگم.....
چن وقت پیش بود این شعرو واست گفتم گفتی چرا همیشه بازنده ؟ گفتم یه جور پیش بینی از آینده است
الان دلیل مهمتری پیدا کردم
در نقطه تلاقی عشق آنکه دل می بازد در هر صورت بازنده است
با بودن تو از درد نهانم خبری نیست
جز سفر عشق تو که هرگز سفری نیست
هر شب که به یاد تو کنم زمزمه آغاز
آن شب شب عشق است طلوع سحری نیست
هر لحظه ساعت به زمان از یاد تو روشن
بی نور تو در قاب شبم که ثمری نیست
هر روز که بیافتد به جمالت نظر من
آن روز امید است ومبارک ،کدری نیست
چون راه تو را میطلبم در شب وروزم
جز راه تو که راه دگری را گذری نیست
من عاشق دلداده ام ای راز محبت
جز یاد تو و یاد تو ، یاد دگری نیست
نگاه ناز هر نیاز
صدای خوب دلنواز
یگانه شو یگانه باش
برای بی حادثه گی
همیشه عاشقانه باش
مرا ببخش به چشم خود
رها نکن به سرنوشت
آواز هر ترانه شو
در این سکوت صد هزار
یگانه باش بهانه شو
امید قلب من بمان
وارث جاودانه باش
رسم ستاره های شب
نوازش شبانه شو
گیاه سبز خانه باش ...
خلاصه این پست بی تو از عشق تو خواهم مرد روزی
**من توی هر پست مطلب تقریبا زیادی مینویسم یا وبلاگ نویسی بلد نیستم یا حرف تو دلم زیاد دارم
شایدم هر دوش...
**میشه از خیلی چیزا ترسید از مرگ از بی پولی از ارتفاع از گربه از پیری از دوری
یا حتی از عاشقی و ...
**خیلی لذت بخشه که برای کسی که دوستش داری و عاشقشی عاشقی کنی فقط اگر ترس نباشه
**کاش عمرمون هم مثل سیم کارت های ایرانسل بود هر موقع که میخواستیم هر چقدر از اعتبار عمر باقی مانده مونو به کسی که دوستش داریم بدیم بی منت و با عشق
**یکی از هنرهای خدادایم اینه که گاهی وقتا خوب میتونم وانمود کنم که خوبم خوب خوبِخوب
**تو یکی از سایتها خوندنم که خطرناک ترین بیماری دنیارو کشف کردند : تنهایی
**بعضی وقتا به خودم میگم تنها زندگی کردی در تنهایی هم خواهی مرد
**غرور من برایم مهم نیست مهم دیدن لبخند توست
**نشسته بودم روبه روی همون درخت داشتم واست شعر میخوندم تو داشتی میخندیدی هوا کمی سرد بود
دفترمو ورق زدم سرم بلند کردم دیدم نیستی آشفته شدم بلند شدم دوروبرمو نگاه کردم نبودی قلبم داشت
تند تند میزد صدای مادرمو شنیدم "فرهاد پاشو ...پاشو نمازتو بخون برو نون تازه بگیر واسه مهمونا ...
کتتم بپوش هوا سرد شده" بلند شدم ...همه چی سر جاش بود ..من...تو...گوشیم...
**فاز زندگیم عوض شده از تنهایی به دلتنگی فرقشون اینه که تنهایی یک جورایی همیشگیه میشه بهش
عادت کرد اما دلتنگی رو نمیشه بهش عادت کرد ،فاز دلتنگی نوسان داره بعضی وقتا شدت میگیره
که ممکنه رگهای اعصابتو بسوزونه، تنهایی رو با بعضی از آدما میشه پر کرد اما دلتنگی رو غیر
.......نمیشه پر کرد... ولی بعضی وقتا دو فازم تنهای دلتنگ ، شایدم دلتنگ تنها
کاشی های خونی {قسمت دوم}
خیلی از شب نگذشته بود نگاهم را به سقفی که آن طرفش برایم همیشه ناپیدا وتاریک بود چسبانده بودم افکارم وامانده از پرواز در کاسه ی سرم میچرخید احساس درماندگی و بیهودگی از زندگی و خشم از آنچه که بودم ونباید می بودم توی ذهنم آزارم میداد
معمولا هر ماه چند روز همه دورهم جمع میشدیم هرکی یه گوشه ی نشسته بود و سکوت توی خانه مان زوزه میکشید
همه تیرهایم برای خودم وآیندم به سنگ خورده بود دیگر آینده وتلاش و زندگی برایم معنا نداشت انگیزه ای برای ماندن و جنگیدن نداشتم چیزی تو زندگیم نبود که به آن دلخوش باشم روزها و شبارو با شعر گفتن وخوندن وگوش کردن آهنگایی که برام تداعی یه شکست بود ومیگذروندم و گاهی وقتا برای خرید یه شونه تخم مرغ و سبزی و نوشابه پیاده روهارو شونه به شونه ی تنهایی گز میکردم
کف اتاق دراز کشیده بودم دستهایم زیر سرم بود سقف چیزی برای مشغول کردن نداشت اما ذهنم. تو سکوت لبهای خشکم پر از حرف بود پراز درد،
برادرم گرفتاریهای خودش را داشت صبح زود از خونه میزد بیرون و شب هنگام می اومد به هر حال مغازه رو یک جوری باید میچرخوند زندگی زن و بچه داری مشکلات خودش را داشت ، ،پدرم هوای اتاق رو با دود سیگار پر کرده بود و من چه قدر دلم میخواست میتونستم حداقل یه پک سیگار بزنم....{ادامه دارد}
هر شب مرا یاد کن
که در این تنهایی دل سنگ
که دراین اتاقک شب رنگ
که دراین سکوت تار بسته به حنجره
که دراین اتاقک پر پرده... بی پنجره
دلم تنگ است
دراین دوزخ بی تصمیم
در این حریق سرتاسر تسلیم
در این برزخ پر آشوب
تنها تویی....بهترین ِِ خوب
اگر گاهی دلت را میشکنم
بگذر..ببخش
اگر گاهی برای تو
همرنگ تاریکیم
ستاره باش... روشن شو...بدرخش
بگذار حرفهایت
نفسم باشد
که اینجا هوا... آلوده به بی تو بودن است
که اینجا هوا ...بی اکسیژنی محض است
که اینجا هوا... اتمسفر توخالی است
هوای بی نبض ...هوای بی رویا....
هوای اسیدی است ....هوای اینجا
هوای دلتنگی ...هوای سفت ...سنگی
بگذار چشمهایت
قفسم باشد
که اینجا آزادی هم بغض زندانی است
که اینجا آبادی همرنگ ویرانی است
که اینجا هق هق هم پای من است
که اینجا کاغذ...درخت...شراب...قدغن است
من ویرانی با تو را
دوست دارم تا آبادی در تنهایی ِ بیرنگی
من زندانی در تو را
دوست دارم
تا آزادی در نقطه چین دلتنگی
هر شب مرا یاد کن
مرا از دست خودم آزاد کن
*****
از این روزا میترسم از اینکه با من باشی و دلگیر باشی
به اینکه حتی یه لحظه توی کاغذ دیواری از بودنم سیر باشی
از این شبهای بی رونق نوراز اینکه یه وقتی دلخور باشی
از اینکه بری و یا بمونی و یه روزی از من دور باشی
میترسم که بارونی شه چشمات کسی از غم پاییزی نپرسه
میترسم که از دستم بری و کسی ازحال من چیزی نپرسه
نترس از رفتن من از این بغضی که تو چشمامه
به رویایی که با من نیس به حسی که هنوز بامه
نترس از حال غمگینم از این دل وا مونده
به حسی که روی میز توی دستات جا مونده
به من عادت نکن حتی طناب دار قسمتم باشه
اگر حتی نبود تو کویر حسرتم باشه
اگر حتی دلم روزی توی دستات جون داد
فراموشم کن وبگذر ...از دم ببر از یاد
از این روزا میترسم از غروبی که بری واز من دورتر شی
میترسم بمونی...میترسم بمونی و به پای پاییز زردم هدر شی
از این روزا میترسم از اینکه چشمات مدام بارون بباره
به روزایی که دستات دورتر شه به خوابی که آرامش نداره
میترسم از اینکه یه روزی بری و سهمم بارون گریه باشه
یا از بی روشنیت کور شم ، پناهم گورستان سایه ها شه
اگه میترسم از فردا به من عادت نکن خوبم
اگه حتی تو وقت عشق نگاه مرد آشوبم
به من عادت نکن گر چه به تو عادت کرده ام حتی
به شعری که برات میگم به قلبی که میزنه درجا
به من عادت نکن حتی اگر موندم اگر مردم
اگر حتی شبامو با نگاه تو غصه می خوردم
به من عادت نکن حتی اگرقسمت خودکشی باشه
اگر وجودم از عشقت درون آتشی باشه
اگر حتی یه روزی هم توی دستات جون دادم
بزن خط فراموشی رو اسم گنگ فرهادم
کار ما عشق است و ما را بهر آن آورده اند .. ....... هر کسی را بهر کاری در جهان آورده اند
غم نماندنت
داغ رفتنت
هنوز هم تازه است
و من در اینها
چه ساده کهنه شدم
******
*تازگیا از کوچمون که رد میشم بچه های مدرسه ای بهم سلام میکنند نمیدونم اینو به حساب مودبی اونا بزارم یا به حساب چند تار موی سفیدی که دارن روی سرم خودنمایی میکنن که اگه اینطور باشه باید با خودم زمزمه کنم پیر شدم پیر تو ای جوونی
*علی رغم اینکه همه فصلها قشنگی خودشون رو دارن و من زمستونو به خاطر سرماش بیشتر دوس دارم ولی بهار یه چیز دیگس چون همه دوسش دارن و تن یخ زده ی خاک به خاطر اومدنش شروع به تولد دوباره و سرسبزی میکنه پس خوش به حال بهار که سرسبزی نصیبش شد.
*اون اوایل زود به زود آپ میکردم ولی چند وقتی که دیر به دیر به روز میشم ، شاید یه روزی هم برسه که دیگه اصلا هیچ وقت به روز نشم زمان حرکت کنه و من تو ایستگاه آخر برای همیشه پیاده شم
*قبلنا که خیلی دلم هواشو میکرد و میخواستم ببینمش خبری ازش نبود اما الان که دیدنش آزارم میده سر زده به سراغم میاد ومیبینمش .
قبلنا تنها بود و نمی اومد و الان تنها نیست و میاد . انگار داغون کردن منو خوب بلده .قبلنا که کلی حرف باهاش داشتم سکوت میکرد الان که من سکوتم باهام حرف میزنه ،
*یه دفه به سرم زد یه سر برم پیش یه روانشناس . بعد از کلی حرف و سوال وجواب فکر کنم اون بیشتر روانی شد تا من روانکاوی چیز زیادی نصیبم نشد فقط اینکه زندگی ادامه دارد چه بی من چه با من
* بعضی وقتا که از خواب سنگینمون پا میشیم برای چند لحظه احساس رهایی و تازه گی و آزادی پیدا میکنیم انگار تازه وارد این دنیا شدیم ولی کم کم خروار خروار غم ودرد و مشکلاتمون توی ذهنمون جاری میشن و اون موقع است که آرزو میکنیم ای کاش خوابمون همیشگی بود
*حرف دلو زدن خودش یه هنریه که من از این هنر تا حدی بی نصیبم (بدون ایهام)
*دفتر شعرامو که خیلی از حرفامو توش زده بودم گذاشته بودم لب پنجره ،امروز برای چندمین بار با دستمال خاک روبی شد.
****
قصه ی تنهایی در سایه (با نام جدید کاشی های خونی) رو یه جور دیگه میخوام ادامه بدم البته با کمی تغییرات ماجرایی و دستکاری در اسم ها
این پست مقدمه رو میزارم تا پست های بعدی اگر زنده بودیم و بودیم و نرفته بودیم
"خطاب به کسانی که پیشم هستند و با من نیستند"
شاید این آخرین داستانی باشد که مینویسم آخرین حرفها ،تمام بغض هایی که در این چند سال در گلویم نطفه بستند و سکوت تنها صدایم شد قبل از رفتن قبل از به خاک سپردن باید بگویم باید فریاد بزنم باید بنویسم که بر من چه گذشت که زمان را به ساعت هایی که هرگز کوک نشدند سپردم باید بنویسم که چرا این چند سال تنها حرفم سکوت و طفره رفتن از گفتن آنچه که باید میگفتم شد ، شاید زمانی این نوشته ام را بخوانی که من در گور خود لذت مرگ را در خود لمس میکنم و تو احساس افسوس و حسرت وجودت را فرا گرفته باشد که چرا تا بودم از من نپرسیدی که چه میخواهی از دنیای خودت.
زمانی که بودم لحظه هایی که جسمم سایه اش را بر روی دیوار خانه ات می انداخت شاید تو مرا تن پرور ،تنبل ، بیخیال ،فراری یا شاید چیز دیگری میپنداشتی ، اما قبل از رفتن قبل از مردن ، قبل از آنکه روی سنگ قبری اسمم را بتراشند باید بغضم را در روی کاغذها یی که همیشه همراهم بودند بریزم من زندگی به ظاهر سوت وکورم شبیه یک فیلم بود ، یک فیلم پر از اتفاق های زنجیری پراز غم پر از احساساتی که مثل سیم خاردار جسم وتنم را پوشانده بودند ،پر از چیزهایی بود که تو نمیدانی ...
پس بخوان تا من در سکوت مطلق نمرده باشم...
*****
میتوان شک کرد
به دخترانی که دیر شب بیرونند
وحتی به تگ زنگ تلفن
وبه کدری آینه ها و روشنی این روزنه ها
و حتی به بلندیهای ناخن
میتوان شک کردو به تردید
وبه خورشیدی که از لابه لای ابرها تابید
مشکوک شد
و از پس انداز دود این شک
بی خیالی را به تن مالش داد و از شعله ی این شک ناکوک شد
میتوان به عطر هر روز یک مرد
و عینک دودی که او را خوش تیپ تر کرد
وبه رژ لب و ژل موی بلند یکسر
به زنگهای مکرر
و به پلِکیدن دو ترکه ی یک موتوری
سرکوچه و رد شدن یک دختر،
توی بالکن ایستادن
برای آن ور خیابان دستی تکان دادن
یا به پوزخند گره خورده به لب خشک یک آدم
و به بوق یک ماشین هر دم
یا توی جوب دنبال چیزی گشتن
یا از مسافرت شمال یک دفه برگشتن
و حتی سر خاک کسی
تنها پنج شنبه ها نشستن با یک دسته ی گل
یا ته کوچه گپ زدن با یک پاپتی
یا لاغری خودمان و غریبه های چاق و تپل!!
شک کرد
میتوان شک کرد و ذهن خود را مشوش کرد
میتوان همه ی آدم ها را
از یک قماش نامید
میتوان سر وته یک کرباس را
به تن هر زن و مرد دوخت
میتوان خیلی راحت
از شعله ی این شک سوخت
میتوان با گوگرد تردید
کبریت نحیف عمر را
سوزاند
وبهار زندگانی را
در قاب سرد پاییز پوساند
*****
این روزا اگه گفتم ،که حال من خوبه، تو باورت نشه
اگه یه وقتی هم یه اتفاق خوب دلم رو میکوبه تو باورت نشه
تو باورت نشه که حال من بد نیس ، که حال من عالیس
بدون اون اینجا توسقف بی کلبه چه جای خوشحالیس
تو باورت نشه که این روزا من خوشالمو خندون
عریون روحم من بی نرده سلولم بی آبم وبی نون
تو باورت نشه اگه گفتم که در حاله تغییرم
با این حرفای خوب در این حال بد مدام درگیرم
تو باورت نشه دروغ گفتم من که حال من خوبه
که روح عشق اون یه آتیشه و جسمم یه تیکه ی چوبه
این روزا اگه گفتم تموم شد دردم تو باورت نشه
اگه گفتم که تو گنج نامه حال کردم تو باورت نشه
اگه یه وقتایی لطیفه ای گفتم برات خندیدم...
تو باورت نشه بدون این حرفا اینجا پوسیدم
حرفای خوبت رو یازده هر شب ، چن بار بوسیدم
تنها به این خاطر که از رفتنت این بار، بدجور ترسیدم
باز با این حال تو باورت نشه که حال من عالیس
بدون که ساعتها اینجا تو این خونه جای تو هم خالیس
******
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
***
امشب یازده رد شد و این هم برای ...
گذشت وشب به یازده گردیِ ساعت
تک زنگ های ما تو همراه ِ تلفن
انقد قشنگه طعنه های ارغوانیت
که گاهی هم با من چون تقدیر لج کن
زندگی قافیه شعر من است
شعر من وصف دلارایی توست
در ازل شاید این سرنوشت من بود
می سرایم به امیدی که تو خوانی
ورنه آخرین مصرع من، قافیه اش
مردن بود...
******
حس گنگ بودن و ای کاش های نبودن فکر و ذهنمو سنگین کرده بود جاده خشک و پر پیچ و خم ؛ صدای ضبط رو زیاد کردم ...نمیخوام دربه در پیچ و خم این جاده شم .. واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم.......وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم.... این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد .. اون بلیط شانس دائم بگو قسمت کی شد
همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاس .... دنیا جای خوش تو کجاس؟؟؟ من وایسادم اما دنیا نه
تا چند ساعت بی روح و مات و مبهوت وگیج تو صندلی خشکم زد یه حس بدی میگفت چشماتو ببند و پارو پدال گاز و ...سلام آخرت...نه ، میشه چشمارو بست ولی فقط به آخر جاده و آینده و برگشت به گذشته و غرق شد تو حوض کودکیها و الکی خندید ،الکی خوش بود
.قصه اشک هایی که هیچوقت لبخند نمیزنند (تنهایی در سایه) قسمت اول
عقربه های ساعت ِ شب تو یک روز عید موسیقی انتظاری مبهم را منعکس میکرد. یه بچه درس خون ِمودب و منظبت بودم که فکر کنکور و دانشگاه و فوتبال و توی مغازه ساندویچ فروختن فکر و کار زمان حال و آینده ام بود
گذشته هام گذشته بود و خاطراتش مثل سایه ای بی سر دنبالم بود . صدای زنگ خونه به صدا در اومد منتظر بودم اما نمیدونستم این انتظار بی سرانجام و دنباله دار خواهد بود یک نقطه آغاز بی پایان ،درو باز کردم آخرین نفری که تو اومد اولین نفری بود که وجودمو تمام تنمو بی تحرک لرزوند،
برای یه لحظه قلبم از تحرک ایستاد عین درختی که قبل از وزش باد در سکون مطلق است با اولین صدا...سلام... ضربان قلبم شتاب عجیبی گرفت جوری که داشتم نفس نفس میزدم انگار چند سال دنبال یه چیزی یه کسی یه حسی بی امان دویده بودم و تازه بهش رسیده بودم یکی بود مثل همه ولی با همه فرق داشت قد نیمه بلند با یه شال سیاه سفید ی که با چشمای یاقوتی و سیاه و روشن زیر طاق ابروهای کشیده و سیاه تداعی رنگین کمانی بود که تمام رنگ های اعجاب آور و سحر آمیز عاشقانه رو رو قلب و ذهن و تو تمام وجودم حک میکرد بهم آرامش میداد آرامشی که پر طپش بود چشمام حیرت زده ی نگاهش و گوشهام پر از طنین لبخند های ملایم و ریزش بود ،انگار راه تازه ای در زنگیم پیدا شد راهی که مقصدش زیباترین و بهترین بود ...(ادامه دارد)
*****
خوش به حال اونکه تو خواب وخیالش تو باشه خوش بحالش اگه تو فنجون فال تو باشه
خوش به حال اون کسی که دست تو تو دستاشه خوش به حال اون کسی که عکس تو تو چشماشه
خوش به حال اون کسی که تو قلب تو چادر زده سر راه عشق تو با اسب بالدار اومده
خوش به حال اون کسی که تو بطن رویای ِ تواِ چنگ قلاب دلش تو قلب دریای ِ توا ِ
خوش بحالش وقتی که تو چشمات زل میزنه روی موهای افسونیت یه شاخه گل میزنه
خوش بحالش وقتی که گیسوهاتو ناز میکنه میدونم اون لحظه با ناز تو پرواز میکنه
خوش بحالش وقتی که شونه به شونه باش میری توی بارون زیر یه چتر دوست دارم بهش میگی
خوش به حال اون کلاغی که عصرا رو سیم برق تو ته کوچتونه
وقتی رد میشی میای تو کوچه واسه هم محلتون میخونه
وقت به وقت رو صف باز سیم ها با گریه و خنده هاش میشینه
تا سیاعی چادر چشم هاتو تو عبور سایه ها ببینه
خوش به حال دستی که به گردنت زنجیر میشه خوش به حال عمری که کنار تو پیر میشه
گرمی نگاه تو گرمای قلب و خونَشه وقت چشمک زدنت از خودش بیخود میشه
من حسودیم میشه به اون کسی که با توا ِ راه من بن بسته ولی اون طرفش تا توا ِ
خوش به حال چشمی که به چشمای تو روشنه وای به حال چشم من که بی تو بارون میزنه
خوش به حال لبهایی کز تب تو سیر میشه خوش به حال عمری که به پای تو پیر میشه
خوش به حال اون کلاغی که عصرا رو سیم برق تو ته کوچتونه
وقتی رد میشی میای تو کوچه واسه هم محلتون میخونه
وقت به وقت رو صف باز سیم ها با گریه و خنده هاش میشینه
تا سیاعی چادر چشم هاتو تو عبور سایه ها ببینه
********
از سایه ی خود میترسم
از سوزش بیهوده ی چراغ عمر
تا رکود تقدیر
تا سکون تقویم
تارهای در هم تنیده ی حادثه ها
غرش وهم انگیز فاجعه ها
فرسودگی این عاطفه ها
که خفه باید شد
در بستر تنهایی خود...
و باید مرد ،راحت شد
از دست چشم های نا نگران
از دست نان های کپک زده ی گران
که به قیمت منّت
خورده میشوند زیر دندان لق و کرم خورده احساس
از سایه ی خود میترسم
سایه ام بی سر و دور
تن من در گور
و چشم هر آفتاب ...کور
که تابید روی تن قبر زده ام
تا سایه ام درتیره گی مدام این شب زده ها
گم شود در تاریکی فاصله بین من و ما
باید مرد
از دست هر چه که نیست راحت شد
********
نمیتوان برای آزادی حبس ابد برید نمیتوان آن را به سنگلاخ بست نمیتوان به آن گلوله بست فقط میتوان آنرا برای مدتی به اسارت برد {نه مخملی نه ابریشمی
!!!}
