|
از یاد رفته
را قدرت فریاد نیست
خنده های زورکی...اشک های یواشکی....نمیتونم الکی خوش باشم!! وحشت موندن تو تنهایی باعث شده که تو گوشم صدای این اهنگا و رو لبم این شعرا باشه من فکر میکنم که بعضی مشکلات مثل دماغ می مونن هر چقدر که بیشتر بهشون خیره بشیم بزرگتر نشون می دن به نظرم نابیناها بهتر از ما خدا رو میبینن درسته از دنیا و آدماش فقط صداشو میشنون و جز تاریکی وسیاهی چیزی نمیبینن اما اگه دقت کرده باشین میبینین که سرشون همیشه بالاست وانگار دارن خدارو نگاه میکنن ،چیزی که آدامای به ظاهر بینا یه عمر نمیبینن و ... ودیگر هیچ! خیلی وقتا خیلی چیزارو اشتباه میگیریم
واژه هایی که آخر هم شعر شکسته ای شد
***** دعوت کن **** سعی کن دردم را بفهمی گریه های تنهاییم را ببینی ذهنم را بخوانی سکوتم را حتی از فرسنگ
ها فاصله بشنوی سکوتی که پشت صدای لاجوردی احساس با مداد سیاه ، سفید شاید خاکستری بی رنگ و بی صدا فریاد می زد رویایِ من رویا شد
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 0:27 توسط فرهاد خسروی |
تک مصرعی که مزه عشق تو را دهد از
صدهزار دفتر دانش نکوتر است دوباره عید سال نو دوباره زنگ در و دوباره حرف
دل تو نگاه گم شدن... داشت تصویرش کم کم تو ذهنم کمرنگ میشد ...نشد. عصر دوم بهمن بعد امتحان، ظهر چهارم فروردین امسال...(چقدر
سخته که عشقت روبه روت باشه نتونی همصداش باشی ....چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه
ولی ظاهر پر از خنده .....چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی توسینه داغون شی) کاش
میشد فقط ازش دور بود نه که نزدیک بود و احساس دوری کرد...به هر حال تو که رفتی ولی
عشق می مونه... عید که میشه حس بدی پیدا میکنم احساس میکنم
که یه سال دورتر شدم و یک قدم به ته خط نزدیکتر...
میگن زندگی مثله یه فیلمه وما هم بازیگراشیم، تازگیا من شدم سیاهی لشکر این فیلم...هستم و نیستم. قبلنا فکر میکردم چون تنهام احساس
تنهایی میکنم این عیدو سعی کردم تنها نمونم و دوروبرم شلوغ باشه و با خودم کمتر خلوت
کنم ،نشد انگار ساز هیچکی با ساز من همسازنبود تنهایی رو با تمام وجودم دارم لمسش میکنم انگار جزئی
از تنم شده تو رگ و خونم ... احسان خواجه
امیری میگه که "مرد واسه هضم دلتنگیاش گریه نمیکنه قدم میزنه" حالا دلیل
قدم زدنه مدام خودمو میفهمم قبلنا یه قسمتی داشتم به نام معرفی آهنگ، حالا بعد از چند پست
تعطیلی ... آهنگی که این روزا زیاد گوش میدم. آهنگ جز تو از محمد علیزاده اونایی که شنیدن که هیچ ولی اونایی
که نشنیدن حتما گوش بدن جز تو کی میتونه عزیز من باشه ، کی میتونه تو قلب من جا شه ، مگه میشه مثل تو پیدا شه، همه چیزم
وای عزیزم ، جز من کی واسه دیدن تو حریصه، اسم تورو رو قلبش مینویسه ، گونه
هاش از ندیدنت خیسه، همه چیزم وای عزیزم... این جا منم این جا منم تنهااز بی تویی لبریز بی روح و زرد و سرد پاییزیَم پاییز بی تو در این وادی قحطی عشق است و بس اشک فراق تو از چشم من سرریز جان می کَنم بی تو ،بی تو من میپوسم بی تو من بی خود ، بی جانم و بی چیز آهنگ صدای تو موسیقی عشق است هر لحظه صدای تو بر گوش من آویز دیوار بین ما اوج سرازیری است ای عکس یاد تو مانده به روی میز ای دیده ات چون شب ای خواب رویایی اقیانوس آرامش ای عشق وهم انگیز بی تو زمین سرد و من خسته از غصه اینجا منم تنها از اشک تو لبریز خوشحالم از این که گریه هایم خشکی کویری را که سالهاست باران ندیده ، تر کرده است... + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 0:1 توسط فرهاد خسروی |
تو تاريكي هم ميشه ديد كافيه بهش عادت كني مثل وقتيه كه ميخواي بخوابي چراغو خاموش ميكني و همه جا تاريك ميشه اولش هيچي رو نميبيني ولي... بعد چند دقيقه كم كم ميبيني كه اون قدرا هم تاريك وناپيدا نيست شمع چشات روشن ميشه و به تاريكي عادت ميكني به همين راحتي ****** مدتيه حس ميكنم گريه كردن واسم چه آسون شده به همون اندازه كه خندیدن سخت ***** تلفن زنگ زد سلام
حال شما؟ خوب هستید؟ آدرس خونمونو خواست گفتم شما گفت ... گیج شدم یخ بستم زبونم
بند اومد. الو ... الو... صدا
میاد؟ گفتم آره یادداش کنین... فکر میکردم قصه ای
که دوم فروردین سالی شروع شده و سی ام تیر چند سال دیگه تموم شده... تموم شده اما نه قسمت آخر
این قصه تمومی نداشت گیج و مبهوت مونده
بودم کسی می اومد که ماهها ندیده بودمش کسی که مثل رویا بود شایدم خود رویا بود!
یه ساعت طول نکشید که اومدن خیلی آزار دهنده
است که منتظر کسی باشی و نیاد و زمانی که انتظار به پایان رسید بی مقدمه ببینیش نمیدونم اون لحظات
چجوری گذشت ... بعد اینکه رفتند منم زدم بیرون و چند ساعتی پیاده تو خیابونا بودم ... تو زندگیم تنها افسوس و حسرتی که
همیشه باهام بوده وهست همین بوده وبس ********* جایی برای ماندن نيست
(آزادي از اسارت) دروغ ها راست میگویند در این خلوت شلوغ در این ازدحام بی کسی فریاد سکوتم را کسی نمیشنود و آغز پایان مرا کسی باور ندارد هیچ کس در فکر آزادی اسارت من نیست آب تشنه باریدن است اما از باران دیگر آسمان نمیبارد شیشه ها سنگ دل شدند زیر این نور تاریک در این قفس بی حصار نفس کشیدن سخت است در بی هوایی جنگل زرد کوهها هم کوتاه آمدند رویایی برای ماندن نیست جایی برای ماندن هم وقتی که گردبادها دور خودشان می چرخند و یک نگاه میچرخاند سرنوشت چشمش را جایی برای ماندن نیست آزادی من دراسارت توست من از پرواز جا ماندم و نزدیکی به خودم چقدر دور شده است دروغ ها راست میگویند عقربک های ساعت برای عشق نمی ایستند زمان باد راهم جا میگذارد مجالی برای ماندن نیست بادبادکها بازیچه یک باد میشوند موجها میکوبند سرشان را به سنگ برای يك لحظه رسیدن به ساحل همه جا يك زندان است و زندان شايد جايي براي آزاديست جایی برای ماندن نیست اختیاری که زمن خودم سلب شده و برای ساز حسی که در قلب شده رقاصی بیش نیستم اینجا حس خواندن نیست دیوارهای عمودی حصارهای افقی می بندند مرا در وهم و خیال يك آزادي خالي تر از تهي هيچ تر از پوچ وقتي آفتابي براي تابيدن نيست زنده بودن ... اما بي نفس آزادي دست بسته در يك قفس عشق ....خاموش در آغوش هوس احساس غبار گرفته از دود بالهاي زخمي ازركود انگار پرواز از ياد رفته است وقتي اوجي براي پريدن نيست باید رفت جایی برای ماندن نیست ****** به چی دلخوش
کنم... به چي دلخوش كنم وقتي ندارم تورو هر لحظه تو كنارم به چي دلخوش كنم وقتي كه مرده يه مشت آرزوهاي دس نخورده نگو مهر مردادو تیری ظهر تو شبامو بد سوزونده به چي دلخوش كنم به اين شعر؟ به اين شعر بي وزن نخونده! غمت توي وجودم خونه كرده غم تو تا... نگا...اينجام رسيده نگو با هم نگو بي غم نگو ما سرنوشت ما رو براي هم نديده به چی دلخوش کنم وقتی که دارم غمت رو ساعتها کنارم به چی دلخوش کنم وقتی که این من داره هوای سرد رفتن ببین دسامو لرزش گرفته خونه هوای شرجی
و نم پر از دردم پر
از حرفم پر از غم اگه سکوتم و چیزی نمیگم... در آخر مطلبی بود که دقیقه نود منصرف شدم از نوشتنش... تحت
عنوان ساعت یازده شاید دفه بعد نوشتم + نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 1:31 توسط فرهاد خسروی |
از سر بچگي تا ته پيري انتظار...
بعد از اون همه نباريدن بارون گرفت كتاب و جزوه بدست راه چند هزار متري دانشگاه تا خونه رو زير بارون داشتم پياده ميرفتم ياد شعر سهراب افتادم زير باران بايد رفت چشمها را بايد شست... خيابونا خلوت از ماشيناي آهني و پياده روها خالي از عابراي كاغذي نه چتري توي دستم بود نه تكه آسمون آبي خالي از تيرگي ابر روي سرم مثل عادت هميشگي دلم گرفته بود ياد گذشته افتادم شيرين... تلخ...افسوس...حسرت... يه خنده كوچيك رو لبهام ... با خودم ميگفتم زندگي زيباست ولي نه هميشه و نه بر اي هر كسي ياد اولين روز مدرسه افتادم...ياد خونه ي مادربزرگ اول روستا توي يك باغ بزرگ و موتور آب و انگور و گل سرخ محمدي و ماست و نون داغ محلي ز ير سايه درخت پير و سبز وسط حياط ...ياد لحظه هايي كه تكيه ميكرديم به ديوار و جدول ضرب از بر ميكرديم ياد لحظه هايي كه دنيامون شده بود يه توپ پلاستيكي و دويدن و لگد زدن به اين دنياي پلاستيكي كوچيك وارفته يا حتي اون لحظه اي كه داداش كوچيكمو يه روز قبل از مرگش با سيلي اشكاشو ريختم رو گونه هاش فقط به خاطر پاره كردن آخرين برگ دفتر ننوشته ام... يا اون لحظه اي كه كسي اومدو چشمم به چشمش افتاد و قلبم تا مدتها به خاطرش ميتپيد و گوشم پر شده بود از آواز نه فقط عاشقت هستم... قصه اي كه زماني با عشق شروع شد داره با نفرت تموم ميشه نفرت از بودن نتونستم دردمو بگم نه تو گوش فراموشي آدما نه تو گوشي تلفن نه حتي توي آيفون كلبه دور نه حتي توي وبلاگ ... نتوستم بنويسم ****** داشتم تو خيابون ميرفتم كه چشمم به يه نوشته تبليغاتي خورد رزرو مداح جهت مجالس ترحيم مثل گاهي اوقات برداشت سياه سيم!! اين بود كه اما حسين (ع) با شهادتش تونسته واسه بعضيا (شما بخونيد خيليا) اشتغال زايي كنه و بعضي بتونند از اين طريق نوني تو سفرشون ببرن كاري كه مسئولان مسئول هنوزهم نتونستن (شما بخونيد نخواستند) كاري كنند. همينجوري! ميرفتم كه باز متوجه يه تابلو تبليغاتي ديگه شدم بدون كنكور وارد دانشگاه شويد دانشگاه آزاد ...بدون هيچ آزموني دانشجو مي پذيرد در رشته هاي فلان بهمان پرورش هشت پا ...يعني بري پول بدي و هر چي خواستي بخوني ياد سريال ناتمام بله آقاي وزير افتادم سريال طنز بريتانيايي كه دو سه سال پيش از شبكه دو پخش ميشد تو يكي از قسمتهاش انتقادهاي زيادي ازجناب وزير ميشد كه آمار بيكاري بالاست يكي از مشاورانش پيشنهاد جالبي داد كه آقاي وزيرو از اين مخمصه نجات ميداد پيشنهادش اين بود كه سن تحصيل رو از 15 به 18 تغيير بده و تو چند تا رشته دانشكاهيم بدون آزمون دانشجو قبول كنه اينطوري خود به خود تعداد زيادي از آمار بيكاري خارج ميشدند و آمار پايين مي اومد در صورتي كه عملا هيچ اتفاقي نمي افتاد. ********* آدماي عجيبي هستيم تو بچگي دوس داريم بزرگ بشيم وقتي هم كه بزرگ شديم ميگيم اي كاش به دوران بچگي برميگشتيم هميشه ميگيم كاش ميشد به گذشته بر ميگشت ولي تا حالا كمتر پيش اومده كه بگيم كاش ميشد آينده رو ديد انگار جنس ما آدما از حسرته خيلي وقتا نميدونيم غصه ديروزو بخوريم يا غم آينده رو!! ******** تراژدي (برای دود شدن اسفند!!) من شبیه خودمم و نه هیچکس دیگه كسي كه واسه آروم شدنش قصه میگه کسی مث تنهایی يك شب کور مث کسی که میشکنه با یک بلور مث یک ماهی مرده لب حوض مث حرفی که گیر کرده تو بغض مث مترسکی که مونده تو غروب چيزي از تنش نمونده جز يه خرده چوب مثل يك درخت بي برگ و اثر زخمي از نوازش يه مشت تبر مثل تكه كاغذي كه نميخواد بادبادكي شه واسه رقص اين همه باد يه كسي كه بي هواس تو اين قفس يه سرنگ هوا ميخواد واسه نفس فرصتي باقي نمونده تا رفتنش تا حريق سرخ سرد اون تنش يه ستاره تو آغاز يك سقوط يه فرياد بي طپش واسه سكوت حس بي رويايي از خواب ابدي مث يه قصه بي شادي يك تراژدي مث يك لحظه ي مرده توزمان ساعت وقت ثانيه هاي بي مكان اما از وقت صداي حادثه صداي شكستنه سكوتش ميرسه يكي از پشت درخت پارك شهر چيزي شبيه حالت آشتي و قهر صدا پشت صدا پيرهن باز حنجره از صداي خوب و گوش نواز خسته از آشفتگي و هديه خوب دايره اي از ترانه هاي يك غروب حس تازه اي تو طرح خود شدن رفتن از شرح هر چي شد شدن حس جا خوردن از لرزش دست حس بي ساعتي و هر کی كه هست حس بی حسی از حس حصار حدس سوز ساده سرد غبار رقص برگ ساعت پنج پنجره ترس مرگ وقت شروع خاطره شعر من مثل يه پاييزه ببخش مث ماه ساعت یازده بدرخش! شعر من شبیه شهر بی هواس توي غربتي كه اين نزديكياس ********* طرحهاي شكسته تك برگ به جا مانده از بهار به لطف باد از درخت افتاد تا دوباره دلم لرزيد كه مبادا من هم يك روز از چشمان تو بيافتم اي كاش مرگ هرگز متولد نميشد يا بودن نبود يا نبودن بود رسيدن به تو خوابي بود كه تعبير نشد اما رفتن تو كابوشي بود كه به حقيقت پيوست ********* ما مترسک باغ انتظار تو هم پرنده بی عبور آسمان من تنها و در سایه..... منتظر کلاغ چشمهای تو گردبادها را هم رد میکنیم... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 21:20 توسط فرهاد خسروی |
|
| ||||||